امنيت فرهنگيـ اجتماعي، برجستهترين چهره و درونيترين لايه «امنيت هستي شناختي» يك جامعه است. امنيت هستيشناختي (يا وجودي) بر «نوعي احساس تداوم در رويدادها، حتي آنهايي كه به طور مستقيم در حوزه ادراك شخصي قرار ندارند» دلالت دارد. بنابراين، امنيت هستيشناختي نشان از يك نياز فردي دارد: نياز به اطمينان از تداوم هويت خود و دوام محيطهاي اجتماعي و مادي كنش در اطراف خود. بالمال، تحقق اين نياز، مستلزم حصول ضريب مؤثري از «اعتماد»، «اطمينان» و «ايقان» است. البته، اين رابطه يك رابطه تعاملي و دوسويه است، يعني (به تعبير گيدنز) هر چه افراد از امنيت هستيشناختي و وجودي بيشتري برخوردار باشند، نسبت به سايرين اعتماد بيشتري را بروز دهند، و هر چه احساس اين نوع امنيت مورد تهديد واقع ميشود، اعتماد متقابل در آن جامعه تقليل و تحديد و تعطيل ميگردد.
بيترديد، مؤلفه قدرت فرهنگي-اجتماعي، بنياديترين مؤلفه قدرت نظام برآمده از انقلاب اسلامي بوده و هست. بعد از گذشت دو دهه از انقلاب، كماكان سپهر «فرهنگ» بارزترين و برجستهترين چهره نظام است. به رغم اين واقعيت (ابتناي نظام بر مؤلفه قدرت فرهنگي) بعد از انقلاب (خصوصاً بعد از جنگ)، نظام از استعداد توليد و بازتوليد فرهنگي بسيار پايين و ناكارآمدي برخوردار بوده است. به بيان ديگر، به مرور زمان تنها مؤلفه قدرت نظام، تبديل به تهديدزاترين و بحرانزاترين عرصه نظام شد. به اقتضاي طبيعت انقلاب و ماهيت نظام مذهبي، رنگ فرهنگ ديني را بر تمامي مؤلفهها و عرصههاي ديگر افشانديم، اما، تمهيدي براي ممانعت از بازنمايي و بازتعريف ناهنجاري ديگر در سيماي فرهنگي نينديشيديم. از اين رو، هر بيهنجاري و تهديدي، جامهاي فرهنگي بر تن كرد و ستون خيمه نظام را مورد هجمههاي گوناگون قرار داد.
اين آسيبپذيري زماني عميقتر درك ميشود كه نخبگان فرهنگساز و جامعهپرداز ما با چهرههاي نوين قدرت (چهره چهارم و پنجم و... قدرت) آشنايي داشته باشند و همچون گذشته در فهم و شناخت سنتي (رويكردهاي سختافزاري) خود از «ماهيت تهديدات» غوطه ور نباشند و واقف باشند كه قدرت در چهره جديد خود كمترين مقاومت را ايجاد ميكند، لزوماً چهره آشكار ندارد، پخش است و در همه چيز و همه جا هست، ابدان و اذهان آدميان را به انقياد خود در ميآورد، مرز و حصار نميشناسد، با گفتمان و فرهنگ عجين است، مقابلههاي غير همجنس را برنميتابد، سوبژه (فاعل شناسا) و ابژه (موضوع شناسا)ساز است و...
با اين مقدمه كوتاه، اجازه بدهيد ضمن ارائه تصويري از محيط و حوزه فرهنگي جامعه كنوني خود و تهديدات و فرصتهاي ناشي از آن، تلاش نماييم رهيافتها و راهبردهايي براي تحديد و تدبير «تهديدات» و تقويت و تثبيت «فرصتها» پيشنهاد نماييم.
1-1. فرهنگ و امنيت
بر اساس نظر جامعهشناسان فرهنگ آن نگرشي است كه ما به دنيا داريم و آنچه كه راجع به زندگي در تمام ابعادش فكر ميكنيم و همچنين رفتار ما و چيزهايي است كه توليد ميكنيم. در واقع ارزشها، هنجارها، دانش، هنر، عواطف، سلايق و در كنار هنجارها آداب، رسوم و قوانين و محصولات مادي و معنوي انسانهاست. آنتوني گيدنز معتقد است: «فرهنگ عبارت است از ارزشهايي كه يك گروه معين از آن پيروي ميكنند و كالاهاي مادي كه توليد ميكنند. ارزشها و آرمانهاي انتزاعي هستند، حال آنكه هنجارها، اصول و قواعد معيني هستند كه از مردم انتظار ميرود آنها را رعايت كنند (بايدها و نبايدها) ... فرهنگ شامل شيوه زندگي اعضاي يك جامعه معين، عادات و رسوم آنها، همراه با كالاهاي مادي است كه توليد ميكنند.» مويلمان ميگويد: «فرهنگ كليه اشكال زندگي يك قوم، از جمله پايههاي تفكري آن را تشكيل ميدهد و اين همچنين شامل تمام زمينههاي فني موجوديت آن قوم (از جمله نوع البسه، ساختمان، ابزار...) نيز ميگردد.» بنابراين «فرهنگ در واقع همه چيز و همه بخشهاي زندگي كه توسط انسانها به وجود آمده است، را در بر ميگيرد و لذا موضوع مورد بررسي نه فقط يك رشته خاص، بلكه همه علوم تفكري و انساني است.»
از يك منظر امنيتي نظامند، فرهنگ به مثابه يك مؤلفه قدرت و يا يك نظام فرعي در درون نظام اصلي تحليل ميشود. به اين اعتبار، امنيت فرهنگي يعني امنيت يك جزء در مجموعهساز واره يك كل. لكن در يك رويكرد همهسونگر يا تمامتنگر، قلمروهاي مباحث فرهنگي عبارتند از: 1. ملتسازي، 2. فرهنگسازي (حوزه فرهنگ ملي، حوزه فرهنگ ديني، حوزه فرهنگ غربي و تجدد)، 3. دولتسازي. در اين نگرش، فرهنگ نقش، گستره و كارويژهاي بسيار فراگيرتر از دامنه و عرصه يك مؤلفه قدرت را شامل ميشود. از جمله ميتوان به تأثير فرهنگ در عرصههاي زير اشاره كرد:
1. نقش تعيين كننده فرهنگ در ساختارها و فراگردهاي سياسي، اقتصادي و اجتماعي
2. نقش مؤثر فرهنگ و توجه به تفاوتها و تمايزهاي فرهنگي در مديريت كارآمد سياسي ـ اجتماعي بر افكار عمومي
3. تأثير بسزاي تلاش براي فائق آمدن بر موانع فرهنگي مربوط به انسجام اجتماعي در تنظيم هر گونه كنش و واكنش ملي و فراملي نسبت به متغيرهاي تهديدزاي نوين محيطي
4. تأثير استراتژيهاي فرهنگي (نرمافزاري) مبارزه عليه نظم، گفتمان و حاكميت مسلط درد گرديسي هيبت و هويت مبارزات رهايي در دهههاي اخير از سوي ديگر، در عصر كنوني، ما شاهد پديدههاي بسيار بديع (در سطح ملي و فراملي) كه عمدتاً بر سيماي فرهنگي بروز و ظهور يافتهاند، هستيم. پديدههايي همچون:
1. چهره فرهنگي يافتن قدرت (توليد و باز توليد نرمهاي فرهنگي)
2. چهره فرهنگي يافتن استراتژيهاي بزرگ
3. در سطح ملي، ساخت اجتماعي در طي دهههاي اخير دگرگون شده است به گونهاي كه موجب «افزايش تقاضا» و «تنوع تقاضا» براي كالاهاي فرهنگي شده است.
4. در سطح ملي، توليد فرهنگي در دهههاي اخير دگرگون شده است به گونهاي كه موجب «كاهش نسبي عرضه» و «محدوديت عرضه» كالاهاي فرهنگي شده است.
5. تحولات ياد شده موجب تقويت تقاضا و تضعيف عرضه داخلي شده و سبب ناكارآمدي نسبي بازار داخلي كالاهاي فرهنگي گرديده است.
6. در سطح بينالمللي، توليد چنان دگرگون شده است كه «افزايش» و «تنوع» بي حدي براي عرضه كالاهاي فرهنگي به بار آورده و موجب تقويت عرضه كالاهاي فرهنگي در سطح بينالمللي شده است.
7. در سطح بينالمللي، تحولات سياسي و حقوقي چندي رخ داده كه موجب «تسهيل» هرچه بيشتر عرضه كالاهاي فرهنگي و پشتيباني از آن شده است.
8. تحولات ياد شده موجب تقويت عرضه بينالمللي كالاهاي فرهنگي و حمايت از آن و در نتيجه كارآمدي نسبي بازار جهاني شده است.
9. ناكارآمدي نسبي بازار داخلي و كارآمدي نسبي بازار جهاني كالاهاي فرهنگي موجب عدم توازن ساختاري بازار كالاهاي فرهنگي شده است.
10. نام اين عدم توازن ساختاري «تهاجم فرهنگي» گذاشته شده كه بكلي گمراه كننده است.
11. اين عدم توازن عميق، امكان كنترل بازار كالاهاي فرهنگي را في نفسه كاهش داده، گاه ناممكن ميسازد.
1-2. دگرگونيهاي فرهنگي و پيامدهاي آن
افزون بر موارد فوق، ما شاهد دگرگونيهاي نو و شتابناكي در عرصه فرهنگ (در سطح جهاني) هستيم. اين دگرگونيها، اولا، هم در عرصه فرهنگي رخ دادهاند هم در عرصههايي كه بر فرهنگ تأثير ميگذارند. اين دگرگونيها هم در سطح ملي در كار بودهاند هم در عرصه بينالمللي؛ ثانياً، اين دگرگونيها از يك سو «بازار كالاهاي فرهنگي» را دچار تحولات ساختاري كردهاند و از سوي ديگر استلزامات آن، بستر سياستگذارهاي فرهنگي را اساساً دستخوش تغيير كرده است؛ ثالثاً، استلزامات اين دگرگوني منحصر به عرصه فرهنگ نيست و ساير عرصههاي حيات اجتماعي را هم ـ كمابيش ـ در بر ميگيرد.
از يك منظر كلي، ماهيت و معناي تحولات فوق را ميتوان در موارد زير جستجو كرد:
1. افزايش هر چه بيشتر نقش مصرف كننده و خواستههاي او در عرصههاي مختلف. به بيان ديگر، مصرف كننده به اولين و آخرين عامل تصميمگيريهاي بدل شده است.
2. مصرف كننده است كه «ميزان» و «نوع» تقاضا و به اين ترتيب از طريق «قيمت» و «تخصيص»، «ميزان» و «نوع» عرضه (توليد) را مشخص و ساخت بازار را تعيين ميكند.
3. عرصه فرهنگ هر روز بيشتر از پيش به الگوي بازار نزديك ميشود و نظم خرد و خودجوش و از پايين جاي نظم كلان، هدايت شده و از بالا را ميگيرد.
4. «نظام بازار»، «نظام هدايتي» را به چالش طلبيده، كارآمدي آن را زير سؤال برده و به رغم ادامه هماوردهاي نظري، در عمل آن را شكست داده است. اين خود از نشانههاي بارز اهميت يافتن مصرف كننده (به عنوان عامل اوليه نظم خودجوش) است.
5. نظام هدايتي كه از پيش خود و بر مبناي «معياري از پيش تعيين شده»، براي مصرف كننده و ترجيحات او تصميم ميگيرد، نميتواند به ترجيحات متنوع، در هر حال تغيير و خارج از معيارهاي از پيش تعيين شده پاسخ شايسته دهد. نظام بازار، به عكس، به جاي تمركز بر ترجيحات از پيش تعيين شده، ترجيحات را از طريق نظام بازار ميگيرد و نيز ترويج ميكند.
از منظري امنيتي پيامدهاي اين تحولات را ميتوان در موارد زير خلاصه كرد:
1. اولين پيامد اين تحولات براي نظام سياسي ما، بيهودگي تلاشهاي فعلي براي كنترل عرصه بازار كالاهاي فرهنگي است. سياستهاي فعلي يا بيحاصلند يا به ضد خود تبديل شدهاند.
2. دومين پيامد، افزايش روزافزون هزينههاي (اقتصادي، سياسي، اجتماعي، و حتي فرهنگي) سياستهاي كنترلي فعلي است. باز اين هزينهها بر دوش مردمي است كه معلوم نيست در يك نظم خودجوش خواهان ترجيحات نظم هدايتي باشند.
3. ناكارآمدي و هزينههاي اين سياستها، دير يا زود ميتواند به شكل بحراني در عرصه فرهنگي بروز كند. نشانههاي اين بحران در عرصه سياسي، با رويداد دوم خرداد كه واكنش محدودي به خواستههاي خرد، خودجوش و از پايين بود، هويدا شده است.
4. هر نوع سياستگذار خردمندانه بايد بكوشد مقاصد خود را از طريق سازوكار نظم در حال تفوق بازار (يعني واقعيت نوين جهان) دنبال كند نه از طريق سازوكارهاي نظم هدايتي در حال افول.
5. درست ديدن حالتها، تواناييها و مقتضيات، نشانه «خودباختگي»، «استحاله» و «مرعوب شدن» نيست. با شعارهاي سياسي، واقعيت تغيير كند، فقط تحريف ميشود.
6. هر نظام سياسي، به هر ميزاني كه واقعيات خود تحريف كرده را باور كند و بر مبناي آن دست به عمل بزند، دستكم به همان ميزان از كارآيي، و در نهايت از مشروعيت خود، كاسته است.
درك بهتر اين جهان دگرگون، نيازمند روزآمد كردن تصاوير آن است، لكن در جامعه ما به دلايل زير اين درك با نارساييهايي همراه بوده است.
1. تصوير نظام سياسي ما از جهان كنوني چنان كهنه است كه گزارشهايش از واقعيت به كلي با آنچه در جريان است بيگانه مينمايد.
2. كهنگي تصاوير نظام سياسي ما از جهان واقعي تا حدي ناشي از رمانتيسيسم عميقي است كه در جان انديشه سنتي لانه كرده و تا حدي ناشي از ساخت سياسي آن.
1-3. اعتبارهاي امنيت فرهنگي
بنابراين، امنيت فرهنگي دلالت بر ميزان تحمل، انسجام و همزيستي مسالمتآميز هويتهاي فرهنگي در درون يك جامعه دارد. نكته اساسي در فراسوي اين بعد از امنيت، «توانايي جامعه براي تداوم بخشيدن به ويژگي بنيادي خود تحت شرايط متحول و در مقابل تهديدات احتمالي يا واقعي است.» (ماندل: 1377، 147) از اين منظر، امنيت فرهنگي ناظر است بر:
1. ميزان اقتدار و هژموني ايدئولوژيك
2. ميزان تحمل، انسجام و همزيستي مسالمتآميز هويتهاي فرهنگي سنتي در جامعه
3. ميزان پويايي صنعت فرهنگي و توليد و باز توليدات فرهنگي
4. ميزان تواناي و استعداد در بخشودن و چفت كردن مدلولهاي فرهنگي مناسب به دالهاي شناور در جامعه و مفصلبندي يك گفتمان فرهنگي مسلط.
5. ميزان دسترسي و مقبوليت و مشروعيت
6. ميزان در برگيرندگي و بازتاب و بازنمايي دقايق و عناصر ساير خرده فرهنگها (ميزان چترگونگي)
7. ميزان توانايي جامعه براي تداوم بخشيدن به ويژگي (سياسي و فرهنگي) بنيادي خود تحت شرايط متحول و در مقابل تهديدات احتمالي يا واقعي.
1-4. مهمل نما بودن چهره امنيت فرهنگي
يكي از بارزترين مميزهها و شاخصههاي امنيت فرهنگي، ويژگي «مهمل نما» بودن آن است. از منظر حرفهاي-تخصصي، شايد بتوان گفت كه آنچه به رويكردها، دكترينها، رهيافتها و راهبردها در اين عرصه جهت ميدهد و آنان را از مقولات مشابه در ساير عرصهها متمايز ميسازد، همين خصيصه «مهمل نما» بودن امنيت فرهنگي است. در يك نگاه كلي، ميتوان وجوه كلي اين شاخصه را در موارد زير جستجو كرد:
1. تهديد تهديد فرهنگي با ابزاري غير همخوان، تثبيت و تحكيم تهديد را به دنبال خواهد داشت.
2. ماهيت پوياي هويتهاي فرهنگي، تشخيص اين امر را براي هر ملت دشوار ميسازد كه در واقع كداميك از عوامل تغيير، تهديد به شمار ميروند.
3. منطق خودي و دگرساز فرهنگ، همواره خود را در آينه تهديدات خود تعريف ميكند.
4. الگوي تناقض نماي ديگر در مواردي رخ ميدهد كه هويتهاي فرهنگي و سياسي به هم نزديك هستند و زبان، مذهب، آداب و رسوم، و مرزهاي سياسي با يكديگر مطابقت دارند. معلوم نيست چنين حالتي به درجه بالايي از امنيت بيانجامد، بلكه بر عكس احتمال دارد «الگوهاي بسيار» قدرتمندي از ترس، خصومت و ناامني «اجتماعي» بروز نمايد.
1-5. چهره پيچيده امنيت فرهنگي
افزون بر خصلت «مهمل نما»، امنيت فرهنگي، به سبب امتزاج و اختلاط آن با ايستارها و هنجارها و ارزشها و آداب و رسوم و... يك ملت، از چهره پيچيده (در عين لطافت و ظرافت) برخوردار است.
1. رابطه تنگاتنگ فرهنگ با هويت ملي، تاريخي، فردي و جمعي
فرهنگي با افزايش تطابق يا همساني زماني-محيطي
2. تلاقي و مشكلزايي حفظ ويژگيهاي منحصر به فرد و ثقلها و دقايق محوري ارزشي
3. تقابل سنت و تجدد
4. تمركز قدرت سياسي، تكثر هويت فرهنگي
5. افزايش آزادي و آگاهي، كاهش انسجام سياسي و فرهنگي
6. تفوق و تأخر حاكميت فرهنگي و حاكميت سياسي (عملا دولتها دومي را ترجيح ميدهند)
7. منطقهگرايي و جهانيشدن= كاهش تمايز ميان هويتهاي سياسي ملي و تشديد تلاش براي يافتن هويت فرهنگي.
8. تمايز و تنوع روزافزون در هنجارها و ايستارهاي فرهنگي (ملي و بينالمللي